عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

86

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

دولت مينهد ، وعده راز و ناز و نعمت ميدهد ، وعده‌اى نيكو ، تشريفى بكمال ، خلعتى تمام ، فضلى بى نهايت ، همه قديسان آسمان خواستند كه تقديس خود بغارت بدادندى از اين خلعت و كرامت و نواخت بىنهايت كه روى به خاك نهاد ، يكى « جَنَّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَيْبِ » . ديگر « لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً إِلَّا سَلاماً » . سديگر « وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا » . چهارم « تِلْكَ الْجَنَّةُ الَّتِي نُورِثُ مِنْ عِبادِنا » نگر تا به چشم حقارت در نهاد خاكيان ننگرى ، كه ايشان مقبول شواهد الهيتند و منبع اسرار فطرت ازل ، اول مشتى خاك بود آلوده ، در ظلمت كثافت خود بمانده ، در تاريكى نهاد خود متحيّر شده ، همى از آسمان اسرار باران انوار باريدن گرفت خاك عنبر گشت و سنگ گوهر گشت ، شب روز شد ، و روز نوروز شد ، و بخت فيروز شد . تقاضايى از پردهء غيب بصحراى ظهور آمد ، بر همه عالم بگذشت بكس التفات نكرد ، چون بسر خاك آدم رسيد عنان باز كشيد ، نقاب از جمال دلرباى برداشت و گفت اى خاك افتاده و خويشتن را بيفكنده ، منت آمده‌ام ، سرمادارى . شعر : و كم باسطين الى وصلنا * اكفهم لن ينالوا نصيبا . كه داند كه درين خاك چه تعبيه‌ها است ، حقّ ميگويد جلّ جلاله : « خلقت قلوب عبادى من رضوانى » . ما گل دل دوستان خود را بزلال رضاى خود سرشتيم ، آن گه كالبد را بر فتراك دل بستيم و بعالم صورت فرستاديم ، آن گه برين كالبد پر فضول شحنه‌اى از تكليف خطاب شرع گماشتيم ، گفتيم اى چشم تو در تصرّف شحنهء تكليف باش ، اى دل تو نديم سلطان غيب باش ، . انّ اللَّه لا ينظر الى صوركم و لا الى اعمالكم و لكن ينظر الى قلوبكم . قوله : « رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما » دارندهء آسمان و زمين و عرش و فرش و بر و بحر اوست ، غالب بر همه امر او ، نافذ بر همه مشيت او ، جهان و جهانيان همه رهى و چاكر او ، هفت آسمان و هفت زمين و هر چه در آن همه ملك و ملك او ، پادشاهى كه ملكش را عزل نيست ، عزّش را ذلّ نيست ، جدّش را هزل نيست ، حكمش را رد نيست ،